ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۸/۱٩ 

اما تو خود میدانی که 
هنوز نمیدانم،
انتهای نگاه تو به کجا میرسد.



کلمات کلیدی:
 
دردواره ها
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/٧/٢٧ 

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
                                                                                                                      ... قیصر امین پور


کلمات کلیدی:
 
ثبت یه شب بیادموندنی با دوستم
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/٧/٢٤ 


کلمات کلیدی:
 
کار جان مر جسم را ویران کند... .
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/٧/٢٢ 

مسافر......
...کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.
 رفت‌ که‌‏‎ ‎دنبال‌ خدا بگردد؛
و گفت:    تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود ‏برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و‏‎ ‎کوچک‌ کنار راه‌ ایستاده‌ بود.
مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت:   
چه‌ تلخ‌ ‏است‌‏‎ ‎کنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛
و درخت‌ زیر لب‌ گفت:     
ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ و‏‎ ‎بی‌ ره آورد ‏برگردی.
کاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست.

مسافر‎ ‎رفت‌ و گفت:   
یک‌ درخت‌ از راه‌ ‏چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است،   
او هیچ‌گاه‌ لذت‌‏‎ ‎جست‌وجو را نخواهد یافت.
و نشنید که‌ درخت‌ گفت:      
‏اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز‎ ‎کرده‌ام‌
و سفرم‌ را کسی‌ نخواهد دید؛
جز آن‌ که‌ باید.

مسافر رفت‌ و ‏کوله‌اش‌‏‎ ‎سنگین‌ بود.
هزار سال‌ گذشت،
هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ،
هزار سالِ‌ بالا و پست‏‎.

‎مسافر بازگشت.      
...رنجور و ناامید.      

خدا را نیافته‌ بود،
اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود‏‎ . ‎به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید.
جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از ‏آن‌ آغاز کرده‌ بود.
درختی‌ هزار‏‎ ‎ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود.        
زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.
‏مسافر‎ ‎درخت‌ را به‌ یاد نیاورد.

...اما درخت‌ او را می‌شناخت.
درخت‌ گفت:     
 سلام‌ مسافر، در‏‎ ‎کوله‌ات‌ چه‌ ‏داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن.

مسافر گفت:     
 بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام،‎ ‎کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

‏درخت‌ گفت:    
  چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری،‏‎ ‎همه‌ چیز داری.  

...اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی،
در کوله‌ات‌ همه‌ ‏چیز داشتی،
غرور‎ ‎کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.     
حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست.
و‎ ‎قدری‌ ‏از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت.

دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد
و‏‎ ‎چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و ‏گفت:   
هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نکردم‌ و تو نرفته‌ای،‎ ‎این‌ همه‌ یافتی!

درخت‌ گفت: 
زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ ‏در خودم. 
و پیمودن‌ خود،‏‎ ‎دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست‎.

...برداشت آزاد


کلمات کلیدی:
 
سلام
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٧/٢۱ 

روی بخار شیشه می نویسی "دوستت دارم"و بعد
پرده را که می کشی
می روی سراغ درس و کتاب و
این سوی پنجره می مانم من
که تنهایی ام را تا تولد شعری تازه قدم بزنم
باران می آید
می دانم تو خواهی خوابید و
شیشه را بخار خواهد گرفت و
"دوستت دارم" را هم !
و صبح که بیدار می شوی
از هول مشق های نانوشته فراموشم خواهی کرد
کاش فردا جمعه بود
کاش می توانستم مشق هایت را بنویسم.

 

...برداشت آزاد


کلمات کلیدی: